تبلیغات
رکوع عاشقان - کوچه باغی نوشته احمد یوسفی مدیر وبلاگ قسمت اول
 
رکوع عاشقان
درباره وبلاگ


گاهگاهی یك نسیم
می‌وزد از دور دست
عطر خوشبوی سحر
كوچه را پر كرده است
یاس‌ها با روی باز
گرمِ لبخند و سلام
غرق صحبت با خداست
یاكریمی روی بام
مادرم پهلوی حوض
باز می‌گیرد وضو
می‌نشیند توی حوض
عكس دست و روی او
مثل گل وا می‌شود
جانماز مادرم
خانه زیبا می‌شود
با نماز مادرم

مدیر وبلاگ : احمد یوسفی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما کدام عامل بیشترین سهم را در پیروزی رزمندگان اسلام را به خود اختصاص داد.










نافله

       هر وقت از كوچه پشت باغ عبور می كردم ، خدا خدا می كردم كه طلعت خانم مادر اكبر من را نبیند ، چون برای سوالهای تكراری او جواب جدیدی نداشتم. برای اینكه شرمنده اش نشوم و وعده های بی مورد به او ندهم سعی می كردم راه طولانی تری را انتخاب كنم و كمتر از آن كوچه عبور كنم ، مگر موردی مثل امروز پیش می آمد كه ناچار باید از كوچه باغی گذر می کردم .

البته امروز هم تمام تلاشم را كردم كه كس دیگری را پیدا كنم تا دعوت نامه روز جانباز را به محسن دوستم برساند ولی هر چه بیشتر فكر می كردم كمتر نتیجه می گرفتم .

نافله : احمد یوسفی

گر دیشب به محسن زنگ نمی زدم امروز از رفتن به این كوچه صرف نظر می كردم ولی الان كه ساعت 45/7 صبح است ، حتما محسن منتظر من جلوی پنجره اتاقش ایستاده و بی صبرانه بیرون را نگاه می كند .

چاره ای نبود، برای رسیدن به خانه محسن باید از جلوی منزل طلعت خانم رد می شدم .

نافله

داخل كوچه سرك كشیدم كوچه خلوت بود ، سرم را پایین انداختم و با عجله به طرف خانه محسن به راه افتادم .زنگ خانه را فشار دادم و دوست داشتم بدون معطلی در باز شود . چند دقیقه ای طول كشید تا همسر آقا محسن در را باز كرد .

سلام كردم و گفتم: ببخشید برای بردن محسن به پادگان آمده ام.

خانم محسن بعد ازجابجا كردن چادرش جواب سلامم را داد و گفت :

-         اتفاقا محسن منتظر شماست. بفرماید داخل .

-         نه ممنونم ـ لطفا صداش كنید .

او به داخل رفت و محسن را تا دم درخانه آورد از همسر محسن خداحافظی كردم. ویلچر محسن را گرفتم و پس از احوال پرسی به راه افتادم . سعی می كردم با عجله مسیر كوچه تا خیابان را طی كنم ، محسن از این وضع اعتراض كرد وگفت :

-  چه خبره ،چرا عجله می كنی . حالا كه خیلی وقت داریم .

گفتم : ببخشید ، برای اینكه خیلی دیر نشود عجله می كنم .

- فكر دل وروده ی من هم باش.

- چشم .

چند متر ازكوچه باقی مانده بود كه طلعت خانم با نان سنگك وشیشه شیر بدست از كوچه پیچید . یك لحظه ایستادم ومی خواستم دوباره برگردم كه محسن گفت :

-         معلوم نیست امروز چه خبره ؛چراداری برمی گردی ؟ اصلا حواست اینجا نیست .

- نه چیزی نیست می خواستم چرخهای ویلچر را امتحان كنم .

چاره ای جز حركت به سمت جلو نداشتم ، به طلعت خانم كه رسیدم، سلام كردم و می خواستم سریع عبور كنم ، ولی صدای طلعت خانم مجبورم كرد ویلچر رااز  حركت باز دارم وبه صحبتهای او گوش كنم .

-         خوبی مادر ؟.

-          ای شكر خدا ، از اكبر چه خبر؟!

-          مادر جون خبر جدیدی ندارم ولی انشالله خبر خوبی می رسد .

-          نه مادر ، دفعه قبل هم همین را گفتی !

-         به امید خدا بقیه اسرا هم که آزاد بشوند محسن حتما بین آنهاست .

-          احمد آقا چند شب پیش خوابش را دیدم ، می گفت ، جایش خیلی خوب است .

-          خیلی خب ، پس دیگر جای نگرانی نیست.

این جمله را كه گفتم با اشكی كه از گوشه چشمش جاری بود گفت:

-         اسرا كه جایشان راحت نیست ؟! حتما

بغض غریبی گلویم را فشرد ، سعی كردم مثل هر بار خویشتنداری كنم ولی نمی توانستم . خود به خود می لرزیدم . كمی كه به خودم مسلط شدم گفتم :

-         ننه اكبر ، به دلت بد نیاور ، انشالله بر می گردد. من با اجازه شما آقا محسن را برسانم ، دارد دیر می شود .

او با گوشه چادرش اشكش را پاك كرد و با همان بغض كهنه گفت:

- ایشان را تا به حال زیارت نكرده ام ؟! جانباز است ؟!

-         بله مادر ، ایشان سرور ماست ، تازه به این كوچه آمده اند ، بعدا به اتفاق خدمت می رسیم.

-         پس بی زحمت شماره دوستت كه در ملایر است و گفته با اكبر در عراق اسیر بوده را به من بده .

-          ننه جان آن دفعه هم گفتم ، شماره او را ندارم ، ولی سعی می كنم توسط دیگر دوستان برایت بگیرم .

دوباره برق امید در دلش جرقه زد ونگاهی به سر تاپایمان انداخت ودرحال رفتن گفت 

-         خدا خیرت بدهد ؛ من منتظرم .

ویلچر محسن را به حركت در آوردم وآرام راه افتادیم .محسن نگاهی به من كرد وگفت :

-         نه به آن عجله ات ؛ نه به این سلانه سلانه رفتنت . راستی اكبر كیه؟!

- یه بنده ی مخلص خدا كه از عملیات كربلای پنج  به بعد اثری از اون نیست .

- بیچاره مادرش حق داشت اینهمه نگران باشد . راستی احمد آقا مگر مادر اكبر فقط این یك پسر را داشت .

-         نه؛ دوتای دیگر هم دارد ولی اكبر خیلی مهربان بود . یك الهه ای ازغیب بودكه برای مادرش رسیده بود .

محسن با دست چرخهای ویلچر را گرفت ومانع از حركت آن به جلو شد ،  رو به من كرد وگفت :

- دوست دارم بیشتر از این درباره ی اكبر بدانم .چون تو روی تخت بیمارستان هم كه بهوش آمدی فقط نام اكبر رامی بردی .

محسن رضایت من را كه دید چرخهای ویلچر را رها كرد .

در مسیر پادگان جریان دوستی ام با اكبر تا آغاز عملیات كربلای پنج را برایش تعریف كردم .

بعد از پایان مراسم پادگان ، محسن را به خانه خودمان بردم . آقا محسن هی غر می زد و از اینكه سر زده به خانه ما آمده بود ناراحت بود. وقتی او را به خانمم معرفی كردم و گفتم از دوستان هم تختی من در بیمارستان اهواز است . شرم و كم رویی آقا محسن كاملا برایم مسلم شد.

از زهرا همسرم خواستم كه گوشی را بیاورد تا آقا محسن زنگ بزند به خانواده اش و من برای آوردن آنها به درب منزلشان بروم . زهرا گوشی را نزدیك آقا محسن گذاشت و كاغذی را به دست من دادو گفت :

-         از وقتی تو رفتی سه بار آقای امامی از بنیاد شهید زنگ زدند و سراغ تو را گرفتند . این شماره را دادند كه با ایشان تماس بگیری.

-         كاغذ را روی میز گذاشتم و به آشپزخانه رفتم ، وقتی برگشتم به محسن گفتم :

-          چی شد ؟ زنگ زدی ؟

-         بله ولی مهمان داریم ، و من هم باید تا یك ساعت دیگر رفع زحمت كنم .

وقتی فهمیدم محسن تعارف نمی كند و قصد رفتن دارد بقه ماجرای اكبر را برایش گفتم :

یك شب مانده بود به شب عملیات كربلای پنج آن شب تا صبح اكبر خواب نداشت ، هر دو ساعت یكبار بلند می شد و وضو می گرفت و نماز شب می خواند . نماز خواندنش خیلی طول می كشید ، البته او طوری رفتار می كرد كه مزاحم اوقات كسی  نشود . آن شب برای بار آخر كه وضو می گرفت موقع بر گشتن به سنگر پایش به  فانوس خورد وسروصدایی ایجاد شد .بچه ها از خواب بیدار شدند ،

اكبر از شرم ، خیس عرق شده بود .گفت : ببخشید بچه ها من خیلی شما را اذیت كردم البته به مهمان خورده نمی شود گرفت من چند شب بیشتر مهمان شما نیستم ، اگر متوجه شوم كه مزاحمتی برایتان دارم كه حتما هم همینطور است ،  حاضرم چادر انفرادی بزنم وداخل آن زندگی كنم .بعد بچه ها هم به شوخی گفتند : حالا كه چند شب است اشكالی ندارد . ولی ما مطمئنیم كه تو با دعا هایت پوست از سرصدام می كنی . خلاصه آن شب وقتی متوجه شد كه دیگر بچه ها خوابشان نمی برد نمازش را خواند و بعد شروع به خواندن زیارت عاشورا كرد او این دعا را به حدی  با سوز وگداز می خواند كه همگی بی اختیار اشك می ریختیم و او را  در خواندن دعا همراهی می كردیم . خلاصه ی كلام اینكه در تمام این مدت  كه با هم بودیم همیشه چند قدم جلوتر از من حركت می كردومن هیچوقت    به او نمی رسیدم . همیشه با دعای آخر نمازش از خواب بیدار می شدم ونماز صبح می خواندم . هر چه سعی می كردم یك شب زودتر از او از رختخواب بیرون بیایم و نماز صبح بخوانم نشد كه نشد .

صبح كه شد فرمانده ی یگان جریان عملیات را برایمان تشریع كرد، عملیات در چند محور انجام می شد وما مجبوربودیم هر كدام  با سه نفر از پرسنل وظیفه

   به گردانی مامور شویم . گردان 144 لشكر 21 حمزه یگانی بود كه ماموریت مین برداری از معبر آن را من به عهده داشتم. و گردان 107 از لشكر 77 خراسان محل انجام ماموریت اكبر بود .

    وقتی  فهمیدیم در این ماموریت  نمی توانیم با هم باشیم ساعتی از روز را در خلوتی با هم گذراندیم وهر دوگریه كردیم . شب  ، هنگام وداع آخر كه رسید ، اكبر یكایك بچه ها را بوسید وهمگی را اززیر قرآن

گذراند واز همه حلالیت خواست . ماموریت انجام شد ، من مجروح شدم وبقیه ی قضایا را در خدمت خودت بودم . یكی از سربازانی كه همراه اكبر بود می گفت . وقتی میدان مین را اكبر باز كرد در آن جوش وخروش جنگ می خواست نماز شكر بخواند . شلیك پیاپی گلوله های خمپاره وتوپ امانمان را بریده بود گلوله ای نزدیكی اكبر به زمین اصابت كرد و .

صحبتم به اینجا كه رسید تلفن زنگ زد . از محسن معذرت خواهی كردم و گوشی را برداشتم

-         الو بفرمایید .

-          سلام ، احمد آقا ، امامیم .

-         سلام علیكم ، حاج آقای امامی ، ببخشید فراموش كردم . شما چند بار امروز زحمت افتادید .

-          خواهش می كنم . خدمت شما عرض كنم امروز تلفنگرامی از ستاد معراج شهدای تهران دریافت شد كه  از جنازه های پیدا شده توسط گروه تفحص شهدا ،چهار شهید مربوط به بروجرد است . یكی ازاین  شهدا هم دوست شما اكبر موسوی است .





نوع مطلب : خاطرات نماز، داستانهای نماز رزمندگان ، 
برچسب ها : کوچه باغی، احمد یوسفی، امامی، طلعت، نماز،
لینک های مرتبط :
جمعه 13 مرداد 1396 09:21 ب.ظ
Great website you have here but I was wanting to know if you knew of any community forums that
cover the same topics talked about in this article?
I'd really love to be a part of group where I can get opinions from other experienced
people that share the same interest. If you have any recommendations, please let me know.

Thanks a lot!
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 09:55 ق.ظ
In fact when someone doesn't be aware of after that its up to other people that they will help, so here it happens.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :