تبلیغات
رکوع عاشقان - کوچه باغی نوشته احمد یوسفی مدیر وبلاگ قسمت آخر
 
رکوع عاشقان
درباره وبلاگ


گاهگاهی یك نسیم
می‌وزد از دور دست
عطر خوشبوی سحر
كوچه را پر كرده است
یاس‌ها با روی باز
گرمِ لبخند و سلام
غرق صحبت با خداست
یاكریمی روی بام
مادرم پهلوی حوض
باز می‌گیرد وضو
می‌نشیند توی حوض
عكس دست و روی او
مثل گل وا می‌شود
جانماز مادرم
خانه زیبا می‌شود
با نماز مادرم

مدیر وبلاگ : احمد یوسفی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما کدام عامل بیشترین سهم را در پیروزی رزمندگان اسلام را به خود اختصاص داد.










ادامه قسمت اول 

اسم اكبر را كه شنیدم خود به خود گوشی از دستم افتاد و شروع به گریه كردن كردم ، محسن كه تا حدودی در جریان امر قرار گرفته بود گوشی را برداشت و صحبت را با آقای امامی ادامه داد ، بعد گوشی را به من داد ، گوشی در دستانم نمی ایستاد و گریه امانم را بریده بود . امامی گفت :

نافله : احمد یوسفی

-         احمد جان اگر این خبر را هم گوش كنی از ناراحتیت كم می شود . آقایی كه از تهران تلفنگرام را می فرستاد می گفت : خوش به حالتان با این شهید بزرگواری كه دارید ، می گفت ، جنازه شهید موسوی پس از سالها زیر خاك ماندن سالم و تازه است طوری كه همه حیرت زده شده اند .الان هم پیکرهای مطهر این شهدا را بردند مشهد که با علی ابن موسی الرضا (ع) واع کنند .

این جمله بلایی به سرم آورد که بی اختیار گوشی را گذاشتم .

 دستاتهایم را روی سرم گرفتم و حسابی گریه کردم . بعد از لحظه ای تلفن زنگ خورد .

-         چرا قطع می کنی ؟!


با گریه گفتم : اکبر به مادرش طلعت خانم قول داده بود وقتی  این بار به مرخصی آمد او را به زیارت امام رضا ببرد . می خواست آرزوی مادر پیرش را بر آورده کند . آقای امامی امکان دارد تا اکبر در مشهد است مادرش را هم به مشهد ببریم ؟

-         من قول نمی دهم ، ولی سعی می کنم تا جایی که امکان داشته باشد با مسئولین معراج شهدای تهران و مشهد صحبت کنم .

-         تو را بخدا هر کاری از دستتان بر می آید دریغ نکنید . به مادرش خبر دادید که جنازه ی اکبر پیدا شده ؟

-         نه خیر ، برای همین مجددا زنگ زدم که شما این کار را بکنید .

-         چشم من الان به طرف خانه اشان می روم وشما هم زمینه را برای مشهد فراهم کنید .

-         مطمئن باشید .

از آقای امامی خداحافظی کردم و به همراه  محسن  حركت كردیم كه خبر پیدا شدن اكبر را به مادرش برسانیم .

محسن اعتراضی به تند بردن ویلچر نمی كرد سر كوچه پشت باغ كه رسیدیم باز

همان حالت سابق را داشتم و از اینكه یكباره تصمیم گرفته بودم خبر را به طلعت خانم برسانم پشیمان بودم . سرعتم را كم كردم و به محسن گفتم :

-         راستش نمی دانم با چه زبانی باید با او صحبت كنم ؟!

محسن چرخهای ویلچر را به جلو حركت داد و گفت :

 - تا حالا هم اشتباه كرده ای كه جریان واقعی را به او نگفته ای .

جوابی نداشتم به محسن بدهم . در خانه كه رسیدیم باز هم مردد بودم كه زنگ بزنم ، محسن خودش را به زحمت از ویلچر بالا كشاند و زنگ را به صدا در آورد .

در كه باز شد محسن به طلعت خانم سلام كرد و گفت:

-         مادر بلاخره اكبر را پیدا كردیم .

طلعت خانم با شادی كِل زد و با فریاد زنهای همسایه را خبر كرد . من برای اینكه كار خراب تر نشود طلعت خانم را وادار به سكوت كردم و گفتم :

-         ننه ، اكبر آمده ، ولی چه آمدنی !

گریه راه گلویم را بسته بود و نمی توانستم بیشتر از آن صحبت كنم . طلعت خانم كه شوكه شده بود گفت :

-         بلاخره فرق نمی كند آمدن آمدن است ، همینكه مادر پیرش را یك عمر چشم انتظار نگذاشت هر طور آمده باشد قدمش روی چشم مادرش .

-          حتی اگر .......

او دوباره كل زد . زنهایی كه جمع شده بودند او را به خویشتنداری می خواندند

و گریه می كردند .

با گریه و بغض گفتم :

-         مادر، اكبر پس از اینهمه سال كه در خاك داغ خوزستان بوده بدنش سالم است .

او چادرش را كه از سرش روی شانه هایش افتاده بود جمع كرد و غریبانه با گریه گفت :

-         خوش آمدی پسر عزیزم ، حلالت باشد شیری را كه با وضو در دهانت می گذاشتم . خدا به خاطر نمازهای شبت رحمی هم به مادر پیرت كند . حالا پسرم کجاست ؟!

-         اکبر را بردند پا بوس امام رضا ،

دوباره بغضش ترکید و با گریه گفت :

-         خودش تنها ؟! پس قرارمان چه شد؟!

-         اگه امام غریب ما را هم بطلبد فردا صبح با هم عازم مشهد می شویم .

طلعت خانم این را که شنید بدنش را به سمت مشرق برگرداند دستهایش را به نشانه ی ادب روی سینه اش گذاشت کمر خمیده اش را کمی به سمت زمین خم کرد وبا گریه گفت

-         السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا ، قربان کرامتت آقا بلاخره من را با اکبرم به پاپوسی پذیرفتی


كل زدن : فریاد شادی كه زنان برای تازه دامادها می كشند.

                                              التماس دعا 



نوع مطلب : خاطرات نماز، داستانهای نماز رزمندگان ، 
برچسب ها : کوچه باغی، احمد یوسفی، امامی،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 مرداد 1396 11:54 ب.ظ
This is very interesting, You're a very skilled blogger. I've joined your feed and look forward to seeking more of your excellent post.
Also, I've shared your site in my social networks!
پنجشنبه 31 فروردین 1396 01:30 ب.ظ
Thank you for another excellent post. The place else may anyone
get that type of info in such an ideal manner of writing?
I've a presentation subsequent week, and I'm on the look for such information.
شنبه 15 آذر 1393 06:08 ب.ظ
سلام داستان به این زیبایی را لطفا سریالی نکند و یک باره داستان را ارائه دهید .ممنون
احمد یوسفیچشم داداش
پنجشنبه 21 آذر 1392 09:02 ق.ظ
سلام داستان زیبا و فداکارانه رزمندگان بود که حس خیلی خوبی را در خواننده بر می انگیزد . موفق باشید و مانا
احمد یوسفیممنون از شما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :