تبلیغات
رکوع عاشقان - تپه لیلی قسمت سوم
 
رکوع عاشقان
درباره وبلاگ


گاهگاهی یك نسیم
می‌وزد از دور دست
عطر خوشبوی سحر
كوچه را پر كرده است
یاس‌ها با روی باز
گرمِ لبخند و سلام
غرق صحبت با خداست
یاكریمی روی بام
مادرم پهلوی حوض
باز می‌گیرد وضو
می‌نشیند توی حوض
عكس دست و روی او
مثل گل وا می‌شود
جانماز مادرم
خانه زیبا می‌شود
با نماز مادرم

مدیر وبلاگ : احمد یوسفی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما کدام عامل بیشترین سهم را در پیروزی رزمندگان اسلام را به خود اختصاص داد.










پنجشنبه 28 آذر 1392 :: نویسنده : احمد یوسفی

سرت به بالش است اما فكرت در منطقه سیر می كند نمی دانی كی خوابت می برد .

طوفان ماسه و رمل ، بیابانهای فكه را به هم ریخته . باد ماسه های داغ را به صورتت می كوبد و از شلاق ماسه ها صورتت  كبود شده است . رمه ات به گوشه ای از دشت رمیده و مثل ماهیانی  كه از دریا به دشت افناده باشند از تشنگی در حال جان كندنند. تو از آنها می گریزی و فریاد میزنی.     

گوسفندانت كه جان می دهند و آرام می گیرند طوفان هم فروكش می كند .آقای چراغ به دست را می بینی كه ازكنار تابلو فلزی ،  به تپه مورد علاقه ات نزدیك می شود به تپه كه می رسد خم می شود و جنازه ای را از روی تپه بر می دارد و آن را روی دستانش می گیرد و به سمت تو حركت میكند ، صدای اذان همیشگی شنیده می شود . 

تمام بدنت می لرزد در آن گرما احساس سردی می كنی ، قطره ای عرق سرد ا ز گودی شانه هایت به پایین سرازیر می شود .

هرچه آقا فاصله اش را با تو نزدیكتر می كند صدای اذان بلندتر می شود .

دستی به پیشانیت می خورد سراسیمه و با فریاد بر می خیزی ، مادر  نگران حال تو  شده است ، بالای  سرت نشسته  با دلواپسی چهره ات را  نگاه می كند و می پرسد :

- چی شده عباس جون زهره منو آب كردی. چرا  داد میزنی ؟!.

- خواب بدی دیدم .

- انشالله كه خیر است ،

- می خوام نماز بخونم .

-  نماز چه وقتی ؟!

- مگه صدای اذون رو نشنیدی ؟!.

- تو حالت خوب نیست ، ببین چه عرقی كردی . فردا با من بیا ببرمت دكتر.

- نه چیزیم نیست.

مادر بلند می شود لیوانی آب از كوزه بر می دارد و به لبهای تو نزدیك می كند

- مادر، پیشم می خوابی ؟.

- آره ، پسرم تو بخواب من همین جا می مونم.

قبل از اینكه آفتاب به دشت سر بزند و حرارت نگاهش سبزه ها را سر افكنده كند تو به بالای سنگر ها می رسی گله را رها می كنی و سفره و كوزه ات را به طرف درخت كنار می بری. وضعیت عادی منطقه كمی آرامت می كند ولی دل مشغولی دیروز دست از سرت بر نداشته است . به طرف تپه می روی ، پایین تپه كه می رسی گوشت را به جای جای تپه می سپری ،صدایی نمی شنوی بالای تپه می روی و همانجا می نشینی  رویای دیشب دوباره جان می گیرد و  تصاویر آن ، از جلوی چشمانت می گذرد.

برمی خیزی و محلی كه آقای سفید پوش  دیشب از آنجا به تپه آمد رانگاه می كنی غیر از تابلوی تیر خورده و رنگ پریده كربلا 100كیلومتر چیزی نمی بینی .   

 از تپه كه دور می شوی قصه عشق لیلی و مجنون برایت تداعی میشود و عهد می كنی كه هیچوقت دلبستگیت به این تپه از بین نرود به همین خاطر آنجا را تپه لیلی می نامی

داخل یكی از سنگرها می شوی بوی نای وشرجی  مشامت را آزار می دهد گونی های پر از ماسه پوسیده شده و هر چند وقت یكبار مقداری از ماسه های آن به كف سنگر می ریزد ، پتوی سیاه پوسیده ای كف سنگر پهن شده است كه نیمی از آن از ماسه های فرو ریخته به زیر خاك رفته است ،جلو تر كه می روی نفست تنگ می شود با لرزشی از جای جای سنگر خاك می ریزد از ترس اینكه نكند سنگر روی سرت خراب شود با عجله بیرون می آیی.

آمبولانسی به همراه خودروی دیروزی جلوی سنگر ترمز می كنند شش نفر از ماشینها پیاده می شود حاجی و سعید را می بینی به طرف آنها می روی بعد از سلام و احوالپرسی حاجی تو را به تازه وارد ها معرفی می كند.سعید جلوی گروه حركت می كند و بقیه با بیل و یكسری وسایل به دنبال او از خاكریز بالا می روند سعید روی خاكریز می ایستد، قطب نمایش رابا كاغذ تا شده ای روی آن از جلد بیرون می آورد به درخت كنار با قطب نما  تگاه می كند كاغذ را باز می كند و پس از كمی چپ و راست شدن به بقیه افراد فرمان می دهد كه پشت سرش حركت كنند  تو چسبیده به حاجی و تقریبا در وسط های صف قرار داری، حدود پانزده متر كه از درخت كنار فاصله می گیرند كمی به طرف راست می روند سعید می ایستد رو به حاجی می كند و می گوید:

-حاج آقا محدوده جستجوی ما با طبق گزارشی كه جانباز عبد اللهی از بیمارستان داده همین جاست .

حاجی بیل را از دست یكی از همراهان می گیرد نام خدا را بر زبان می آورد و پس از دعا كردن شروع به كندن می كند  . یكی از جوان ها بیل را از دست حا جی می گیرد دو جوان دیگر هم با بیل و كلنگ مشغول كندن می شوند . از حاجی می پرسی :

- چرا اینجا دنبال دوستاتون می گردید؟!.





نوع مطلب : داستانهای نماز رزمندگان ، خاطرات نماز، 
برچسب ها : نماز، اذان، دل مشغولی، قیس، عامر، درخت کنار، بیل،
لینک های مرتبط :
جمعه 13 مرداد 1396 07:07 ب.ظ
This is a topic which is close to my heart... Many
thanks! Exactly where are your contact details though?
پنجشنبه 28 آذر 1392 09:42 ق.ظ
سلام مطالب خوبی می ذاری اینمطالب مال خودته یا کپی می زنی به هر صورت من دارم یه لیست از بهترین وبلاگها جمع می کنم یه سری به من بزن و تو هم آدرستو بذار
پنجشنبه 28 آذر 1392 08:47 ق.ظ
وبلاگ خیلی زیبایی داری اگر مایل بودی برای افزایش بازدید سایت با هم تبادل لینک داشته باشیم . links.nabtarinha.com منتظرت هستم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :